یار چون از نظرم میگذرد
ناوکی از جگرم میگذرد
منم آن سوخته مزرع که سحاب
اشکریزان به سرم میگذرد
تا دمی از من مسکین باقیست
تیغ او کی ز سرم میگذرد
آه صیاد نمیدانی آه
که چه بر مشت پرم میگذرد
بعد عمری که رسد بر سر من
سوی او تا نگرم میگذرد
نیست بر مردم بیدرد عیان
آنچه بر چشم ترم میگذرد
واقف از حسرت خاک در دوست
آب حسرت ز سرم میگذرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.