واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۴

یار چون از نظرم می‌گذرد

ناوکی از جگرم می‌گذرد

منم آن سوخته مزرع که سحاب

اشک‌ریزان به سرم می‌گذرد

تا دمی از من مسکین باقیست

تیغ او کی ز سرم می‌گذرد

آه صیاد نمی‌دانی آه

که چه بر مشت پرم می‌گذرد

بعد عمری که رسد بر سر من

سوی او تا نگرم می‌گذرد

نیست بر مردم بی‌درد عیان

آنچه بر چشم ترم می‌گذرد

واقف از حسرت خاک در دوست

آب حسرت ز سرم می‌گذرد