گنجور

 
واقف لاهوری

دهر پر فتنه شد و امن و امان باید نیست

گوشهٔ امن و امانی به جهان باید نیست

بر سر تربت من رنجه نمودی قدمی

چه نیاز تو کنم خوردهٔ جان باید نیست

بر سرم بار گرانی ز خمار افتاد است

تا سبکسار شوم رطل گران باید نیست

به خرابات رسیدن نتوانم چه کنم

جذبه‌ای از طرف پیر مغان باید نیست

عمر من در طلب پیر به سر شد واقف

ای دریغا که مرا بخت جوان باید نیست

 
 
نسکبان اندروید