گنجور

 
واقف لاهوری

یار احوال دل خسته کماهی دانست

ما نگفتیم به تعلیم الهی دانست

زلف یار ای دل سودازده از دست مده

قدر این عمر نمی‌دانی و خواهی دانست

دل ما گشت گرفتار به آن عارض و زلف

دیده روزی که سفیدی ز سیاهی دانست

با کس از کاهش دل حرف نگفتم لیکن

دید هرکس که مرا با رخ کاهی دانست

نگه لطف ز چشم تو عجب می‌آید

رحم یا رب ز کجا ترک سپاهی دانست

جام جم کاسهٔ دریوزهٔ آن زاهد بود

که گدای در آن میکده شاهی دانست

این زمانت خیر از حال سیه‌روزان نیست

خط چو بر روی تو گوید همه خواهی دانست

دل سر شکوهٔ آن زلف مسلسل نگشاد

زانکه این سلسله را نامتناهی دانست

واقف از نامه و پیغام تو کاری نگشود

آنچه گفتی و شنیدی همه واهی دانست

 
 
نسکبان اندروید