یار احوال دل خسته کماهی دانست
ما نگفتیم به تعلیم الهی دانست
زلف یار ای دل سودازده از دست مده
قدر این عمر نمیدانی و خواهی دانست
دل ما گشت گرفتار به آن عارض و زلف
دیده روزی که سفیدی ز سیاهی دانست
با کس از کاهش دل حرف نگفتم لیکن
دید هرکس که مرا با رخ کاهی دانست
نگه لطف ز چشم تو عجب میآید
رحم یا رب ز کجا ترک سپاهی دانست
جام جم کاسهٔ دریوزهٔ آن زاهد بود
که گدای در آن میکده شاهی دانست
این زمانت خیر از حال سیهروزان نیست
خط چو بر روی تو گوید همه خواهی دانست
دل سر شکوهٔ آن زلف مسلسل نگشاد
زانکه این سلسله را نامتناهی دانست
واقف از نامه و پیغام تو کاری نگشود
آنچه گفتی و شنیدی همه واهی دانست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.