گنجور

 
واقف لاهوری

هرچند که خون در دل و در دیده نمی ‌نیست

تا هست غم یار مرا هیچ غمی نیست

در عشق به یک طرز کند ناله دل من

سازیست محبت که درو زیر و بمی نیست

من شرح تهی‌دستی خود را چه نویسم

غیر از قلم دست به دستم قلمی نیست

بی‌وجه درین دیر برهمن نتوان شد

زیبا بت امروز به بیت‌الصنمی نیست

بوده است ازین پیش جهان را دم و دودی

از شام کنون دودی و در صبح دمی نیست

امروز قدم‌رنجه به پرسیدن من کن

فرداست که از خستهٔ عشق تو دمی نیست

ولله بسی تجربه کردیم و دروغ است

خرچند که یک وعدهٔ او بی‌قسمی نیست

واقف بر او گریه به هر حال ضرور است

هرچند که خون در دل و در دیده نمی نیست

 
 
نامبردگان شاهنامه
سید حسن غزنوی

در عشق تو ای جان که چو تو خوش صنمی نیست

سرگشته دلی چون من و ثابت قدمی نیست

گویند کم از یک نبود هرگز و چندم

از عشق تو سرگرم اگر کم ز کمی نیست

ما را همه شادی ز غم تست فزون باد

[...]

اهلی شیرازی

عیسی دم ما همدم اگر نیست غمی نیست

ما را غم آن کشت که با ماش دمی نیست

ای ابر کرم مرحمتی کن که درین راه

جز اشک من تشنه جگر هیچ نمی نیست

گر وصل تو جویم بگدایی مکنم عیب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه