واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۴

هرچند که خون در دل و در دیده نمی ‌نیست

تا هست غم یار مرا هیچ غمی نیست

در عشق به یک طرز کند ناله دل من

سازیست محبت که درو زیر و بمی نیست

من شرح تهی‌دستی خود را چه نویسم

غیر از قلم دست به دستم قلمی نیست

بی‌وجه درین دیر برهمن نتوان شد

زیبا بت امروز به بیت‌الصنمی نیست

بوده است ازین پیش جهان را دم و دودی

از شام کنون دودی و در صبح دمی نیست

امروز قدم‌رنجه به پرسیدن من کن

فرداست که از خستهٔ عشق تو دمی نیست

ولله بسی تجربه کردیم و دروغ است

خرچند که یک وعدهٔ او بی‌قسمی نیست

واقف بر او گریه به هر حال ضرور است

هرچند که خون در دل و در دیده نمی نیست