گنجور

 
واقف لاهوری

یار بد خو به جبهه چین زد و رفت

بر سر مهر تیغ کین زد و رفت

تیرهایی داشت در ترکش

همه را بر دل حزین زد و رفت

جامع زیبی که داغم از دستش

بر چراغ من آستین زد و رفت

گفتمش عقدهٔ دلم را بگشا

گره از ناز بر جبین زد و رفت

جان من عرض کردمش که مرو

پشت پای به آن و این زد و رفت

خرمن یک جهان امید مرا

برق از خون آتشین زد و رفت

آه از رفتنش چه می‌پرسی

که ره عقل و صبر و دین زد و رفت

سجده‌های نیاز واقف را

ناز او جمله بر زمین زد و رفت

 
 
نسکبان اندروید