یار بد خو به جبهه چین زد و رفت
بر سر مهر تیغ کین زد و رفت
تیرهایی داشت در ترکش
همه را بر دل حزین زد و رفت
جامع زیبی که داغم از دستش
بر چراغ من آستین زد و رفت
گفتمش عقدهٔ دلم را بگشا
گره از ناز بر جبین زد و رفت
جان من عرض کردمش که مرو
پشت پای به آن و این زد و رفت
خرمن یک جهان امید مرا
برق از خون آتشین زد و رفت
آه از رفتنش چه میپرسی
که ره عقل و صبر و دین زد و رفت
سجدههای نیاز واقف را
ناز او جمله بر زمین زد و رفت