گنجور

 
واقف لاهوری

به حال مرگ مرا یار دید و هیچ نگفت

وصیت من مسکین شنید و هیچ نگفت

سپندوار به دل گفتم از چه می‌سوزی

ستاره سوخته آهی کشید و هیچ نگفت

چه چشم رحم توان داشت زو که در نظرش

دل آب گشت و ز مژگان چکید و هیچ نگفت

به سوز و گریه برش عرض حال خود کردم

به‌سان شمع مرا سر برید و هیچ نگفت

چو گفتمش نگه لطف کن مگو حرفی

فغان که سوی من از چشم دید و هیچ نگفت

امید دادرسی نیست زو که فریادم

هزار بار به گوشش رسید و هیچ نگفت

فتاده است گران‌تر ز کوه تمکینش

که سنگدل همه حالم شنید و هیچ نگفت

ز خون ناحق من گفتمش پشیمانی

غرور و ناز ببین لب گزید و هیچ نگفت

بر تو خواست تظلم ز دست غم واقف

زبان برید و گریبان درید و هیچ نگفت

 
 
نسکبان اندروید