به حال مرگ مرا یار دید و هیچ نگفت
وصیت من مسکین شنید و هیچ نگفت
سپندوار به دل گفتم از چه میسوزی
ستاره سوخته آهی کشید و هیچ نگفت
چه چشم رحم توان داشت زو که در نظرش
دل آب گشت و ز مژگان چکید و هیچ نگفت
به سوز و گریه برش عرض حال خود کردم
بهسان شمع مرا سر برید و هیچ نگفت
چو گفتمش نگه لطف کن مگو حرفی
فغان که سوی من از چشم دید و هیچ نگفت
امید دادرسی نیست زو که فریادم
هزار بار به گوشش رسید و هیچ نگفت
فتاده است گرانتر ز کوه تمکینش
که سنگدل همه حالم شنید و هیچ نگفت
ز خون ناحق من گفتمش پشیمانی
غرور و ناز ببین لب گزید و هیچ نگفت
بر تو خواست تظلم ز دست غم واقف
زبان برید و گریبان درید و هیچ نگفت