گنجور

 
واقف لاهوری

دگر ز جبهه آن شوخ سطر چین پیداست

نوشته است خط قتلم از جبین پیداست

ز گریه چشم که را پاک کرده‌ای که تو را

نشان خون دل از طرف آستین پیداست

مکن ز سوزش پنهان من چنین انکار

بیا ز روزنه سینه‌ام ببین پیداست

ازان میان و دهان هیچ نیست معلومم

خبر ز هر دو گرفتم نه آن نه این پیداست

چو شعله سرکشی حسن یار پنهان نیست

نقاب سوزی آن روی آتشین پیداست

مرا برون ز قفس بعد مرگ خواهد کرد

ز سختگیری صیاد این چنین پیداست

مشو ز قتل من ای برهمن پسر منکر

چو قشقه خون منت ظالم از جبین پیداست

چه التجا سوی محضور بود به دعوی داد

مرا که زخم دل از جبهه چون نگین پیداست

به ما نسبت رویش چه می‌کنی واقف

تفاوت درجات ای دقیقه بین پیداست

 
 
نامبردگان شاهنامه
بابافغانی

شبانه می زده یی ماه من چنین پیداست

نشان باده ات از لعل آتشین پیداست

همین بکینه ی ما تیر در کمان داری

در ابرویت ز سیاست هنوز چین پیداست

بر آتش دل گرم که دست داشته یی

[...]

صائب

خط نرسته ازان لعل آتشین پیداست

ز لطف، زهر خط از زیر این نگین پیداست

خبر ز نامه سربسته می دهد عنوان

عتاب و ناز تو از صفحه جبین پیداست

ز موج، روشنی آب می شود معلوم

[...]

اسیر شهرستانی

زعشق مرتبه حسن دلنشین پیداست

زشیشه جوهر این آب آتشین پیداست

مخورفریب زشیرین لبان زیرنقاب

نشان آبله روی انگبین پیداست

غمت نهان زکه دارم که همچو قبله نما

[...]

حزین لاهیجی

به گرد عارض او خط عنبرین پیداست

چو سبزه ای که بر اطراف یاسمین پیداست

ز نام تقوی من، بلکه سرگران شده ای؟

که از جبین تو چون موج باده، چین پیداست

محبتم به دلت کرده گوییا اثری

[...]

غالب دهلوی

نگه به چشم نهان و ز جبهه چین پیداست

شگرفی تو ز انداز مهر و کین پیداست

نظاره عرض جمالت ز نوبهار گرفت

شکوه صاحب خرمن ز خوشه چین پیداست

رسید تیغ توام بر سر و ز سینه گذشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه