واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۷

دگر ز جبهه آن شوخ سطر چین پیداست

نوشته است خط قتلم از جبین پیداست

ز گریه چشم که را پاک کرده‌ای که تو را

نشان خون دل از طرف آستین پیداست

مکن ز سوزش پنهان من چنین انکار

بیا ز روزنه سینه‌ام ببین پیداست

ازان میان و دهان هیچ نیست معلومم

خبر ز هر دو گرفتم نه آن نه این پیداست

چو شعله سرکشی حسن یار پنهان نیست

نقاب سوزی آن روی آتشین پیداست

مرا برون ز قفس بعد مرگ خواهد کرد

ز سختگیری صیاد این چنین پیداست

مشو ز قتل من ای برهمن پسر منکر

چو قشقه خون منت ظالم از جبین پیداست

چه التجا سوی محضور بود به دعوی داد

مرا که زخم دل از جبهه چون نگین پیداست

به ما نسبت رویش چه می‌کنی واقف

تفاوت درجات ای دقیقه بین پیداست