گنجور

 
واقف لاهوری

گرچه پهلوی دل صدگونه رنجم حاصلست

کی توان پهلو تهی‌کردن ازو آخر دلست

فتنه نتوند شدن در روزگار او بلند

پیش بالایش بلای آسمانی نازل است

حسن سعیت سنگ را هم صورت معشوق ساخت

دست شیرین کار تو ای کوه‌کن پرقابل است

سرو را با قامت دلجوی او نسبت مکن

ریشهٔ آن در گلست و ریشهٔ این در دل است

علم پیراهن دریدن جمله از بر کرده‌ام

گر زند دم در مقابل صبح پیر جاهل است

بر سر کویش به حال خویشتن درمانده‌ام

پای من در گل فرو رفته است دستم بر دل است

با همه شوخی ز یادم رفتنت مقدور نیست

سرو من در سرزمین دل تو را پا در گل است

تیره می‌سوزد بسی امشب چراغ خانه‌ام

شمع من یا رب ندانم در کدامین محفل است

جان به حسب خواهش اغیار می‌باید سپرد

عشقبازان را به مرگ خویش مردن مشکل است

داد من یا رب که خواهد داد حیرانم بسی

بخت در خواب گران جانان من پرغافل است

چون درین راه پا نهادی بایدت از سر گذشت

در طریق عشق واقف دار یک سر منزل است

 
 
نسکبان اندروید