یکی کس ز اهل سوز به سرمنزل تو نیست
شمعی است داغ عشق که در محفل تو نیست
در روزگار قطرهٔ خونی که سنگ شد
بسیار جستهایم به غیر از دل تو نیست
بشکن خمار خویش ز خون حلال من
خون حرام مدعیان قابل تو نیست
عزم سفر نمودی و مینالم از فراق
یا رب چرا دلم جرس محمل تو نیست
ای عشق رخت در دل من مینهی منه
این خانهٔ غم است برو منزل تو نیست
واقف به هرزه پا ننهی در طریق عشق
غافل حریف ره قدم کاهل تو نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.