یکی کس ز اهل سوز به سرمنزل تو نیست
شمعی است داغ عشق که در محفل تو نیست
در روزگار قطرهٔ خونی که سنگ شد
بسیار جستهایم به غیر از دل تو نیست
بشکن خمار خویش ز خون حلال من
خون حرام مدعیان قابل تو نیست
عزم سفر نمودی و مینالم از فراق
یا رب چرا دلم جرس محمل تو نیست
ای عشق رخت در دل من مینهی منه
این خانهٔ غم است برو منزل تو نیست
واقف به هرزه پا ننهی در طریق عشق
غافل حریف ره قدم کاهل تو نیست