گنجور

 
واقف لاهوری

کسی به‌سان تو بیدادگر نیامده است

به کینه‌جویی تو تیغ برنیامده است

اگرچه زلف ز عمری به جست‌وجو رفته است

هنوز هیچ خبر زان کمر نیامده است

دگر به دختر تاکم هوای صحبت نیست

نتیجه یک ازین بدپسر نیامده است

ز دست رفت هزاران گلم ولی صد شکر

که خار راه تو از پای برنیامده است

سرشک پردهٔ من تا درید تر شده‌ام

که هیچ طفل چنین شوخ‌تر نیامده است

نکرد فرق نگاهش میان ما و رقیب

کسی ز میکده هشیار برنیامده است

جدا ز یوسف خود مانده‌ام من بیمار

از آن که عمر عزیزم به‌سر نیامده است

برای پرسش حال دل حزین واقف

ز تیر یار کسی تیزتر نیامده است

 
 
نسکبان اندروید