گنجور

 
واقف لاهوری

چشم من بر رخ او افتاد است

چشم بد دور نکو افتاد است

سر زفلت نتوانم پیچید

این کمندم به گلو افتاد است

آه ازین زخم که تا بکردم

باز کارش برفو افتاد است

وسعت میکده بنگر که درو

چرخ یک سو چو سبو افتاد است

گذری بر قفس من صیاد

بلبلم بی‌کس و کو افتاد است

آه ازین خشکی طالع که دلم

تشنه‌لب بر لب جو افتاد است

واقف از یک نمکین خندهٔ یار

شور در هر سر کو افتاد است

 
 
نسکبان اندروید