دل همان روز تو را دشمن جانی دانست
که تو را یار فلانی و فلانی دانست
دامن پیر خرابات ز کف نگذارد
هر که کم فرصتی عهد جوانی دانست
از سویدای دل خویش نباشی غافل
سر بسیار درین نقطه توانی دانست
همچو پروانه همان گرد سرش میگردد
گرچه دل گرمی آن شمع زبانی دانست
ای که یک عمر توام دوستتر از جان بودی
تا چه کردی که دلت دشمن جانی دانست
سعی در راز نهانکردن خویشم عبث است
خاصه اکنون که فلانی و فلانی دانست
دل ماتمزده روی به گلستان بردم
نغمهٔ مرغ چمن مرثیهخوانی دانست
صد سر تیر ازان شوخ جدا میگردد
تا دل از ابروی او سختکمانی دانست
وقت آن است کزین بزم سبک برخیزم
که سبکروحی من بار گرانی دانست
واقف از سر دهان و کمرش هیچ مپرس
نتوانی تو به این هیچمدانی دانست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
صوفی از پرتو مِی رازِ نهانی دانست
گوهرِ هر کس از این لعل، توانی دانست
قدر مجموعهٔ گل، مرغِ سَحَر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست
عرضه کردم دو جهان بر دلِ کاراُفتاده
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.