واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۰

دل همان روز تو را دشمن جانی دانست

که تو را یار فلانی و فلانی دانست

دامن پیر خرابات ز کف نگذارد

هر که کم فرصتی عهد جوانی دانست

از سویدای دل خویش نباشی غافل

سر بسیار درین نقطه توانی دانست

همچو پروانه همان گرد سرش می‌گردد

گرچه دل گرمی آن شمع زبانی دانست

ای که یک عمر توام دوست‌تر از جان بودی

تا چه کردی که دلت دشمن جانی دانست

سعی در راز نهان‌کردن خویشم عبث است

خاصه اکنون که فلانی و فلانی دانست

دل ماتم‌زده روی به گلستان بردم

نغمهٔ مرغ چمن مرثیه‌خوانی دانست

صد سر تیر ازان شوخ جدا می‌گردد

تا دل از ابروی او سخت‌کمانی دانست

وقت آن است کزین بزم سبک برخیزم

که سبک‌روحی من بار گرانی دانست

واقف از سر دهان و کمرش هیچ مپرس

نتوانی تو به این هیچمدانی دانست