گنجور

 
واقف لاهوری

رفتی و دل ز غصه پریشان نشسته است

جانم به چشم دست و گریبان نشسته است

یا رب ز دود آه کدامی سیاه‌روز

آن زلف در بهشت پریشان نشسته است

از جلوه‌ات که یک نفس از پرده رو نمود

شد عمرها که آیینه حیران نشسته است

از بس که آفتاب جمال تو گرم شد

نور نظر به سایهٔ مژگان نشسته است

بازآن که دل به پهلوی من از هجوم اشک

دیوانه‌سان به تنگ ز طفلان نشسته است

ای گریه ریزشی که ز دل عقده وا نشد

این دانه چشم بر ره باران نشسته است

این دل برو به بزم بتان بعد ازین مرو

کانجا هزار دشمن اینان نشسته است

ای چشم یار طرفه بلایی که فتنه هم

در گوشه‌ای به دور تو پنهان نشسته است

از بی‌کسی من ننشنید به من کسی

نقشم به کوی یار بدین‌سان نشسته است

رفتی چو گل تو خنده‌کنان غنچه‌سان دلم

در فکر خویش سر به گریبان نشسته است

غم نیست گر نیامده تیغ تو بر سرم

در پهلویم خدنگ تو جانان نشسته است

واقف امید بخیه و مرهم نمانده است

زخمم چه دیده است که خندان نشسته است

 
 
نسکبان اندروید