گنجور

 
واقف لاهوری

چشم و دل و جگر پی آن خوش‌پسر گریست

یعقوب کی برای پسر این‌قدر گریست

ناصح رسید دوش پی منع گریه‌ام

احوال من چو دید ز من بیشتر گریست

کردند خاک دیر و حرم گل ز اشک من

تا کی توان ز دست غمت دربه‌در گریست

یک‌بار گوش بر سخن من توان فکند

چشمم در آرزوی تو عمری گهر گریست

صد گونه گل ز خاک در او دمیده است

هرکس در آن حریم به رنگ دگر گریست

کو استقامتی که شبی در حریم او

استاده همچو شمع توان تا سحر گریست

واقف کنون به حالت خود خنده می‌زند

بیچاره هرچه داشت ز دل تا جگر گریست

 
 
نسکبان اندروید