گنجور

 
واقف لاهوری

نه همین در سرم از زلف تو سودایی هست

که به هر کوچه تو را سلسله برپایی هست

یوسف من تو درین مصر چه شور افکندی

که به هر قصر ز شوق تو زلیخایی هست

جان عزیز است ولیکن چه کنم گر ندهم

هر دم از جانب درد تو تقاضایی هست

شمع خاموش شود از نفس من روشن

بس که از آتش عشق دم گیرایی هست

ای که امروز به من می‌کنی این جور و جفا

در دلت می‌گذرد هیچ که فردایی هست

بر در یار کشم جور و به‌جایی نروم

گر بدانم که مرا در دل او جایی هست

تحفهٔ خار ره عشق من سوخته را

نیست گر چشم تری آبله برپایی هست

نتوانم که نشینم به فراغت چه کنم

همچو دل پهلوی من وسوسه‌فرمایی هست

زاهدان کر دلتان گشته ملول از مسجد

به خرابات بیایید که خوش جایی هست

واقف این عرصه دگربار کجا خواهی یافت

گریه سر کن که عجب دامن صحرایی هست

 
 
نسکبان اندروید