گنجور

 
واقف لاهوری

جایم به قدر جبهه بر آن خاک در بس است

از بهر سجده همچو نگین این‌قدر بس است

مانند شمع یک گل داغم به سر بس است

سامان خود نمایی من این‌قدر بس است

قانع اگر شویم به یک قطره آب رو

ما را تمام عمر به‌سان گهر بس است

چشمم به آستین خود از اشک پاک کن

از گریه درد چند کشم درد سر بس است

بلبل به طول و عرض مساز آشیانه را

مشت خسی برای تو ای مشت پر بس است

تا هست خون دل نکنم فکر خوردنی

یعنی ز خوان قسمتم این ماحضر بس است

هر حرف ازین پیام زبانی است یک کتاب

اینها که گفته‌ام به تو ای نامه بر بس است

یک تیره‌روز گو نکند همرهی به من

در راه عشق سایه مرا همسفر بس است

محتاج سرمه نیست چو یعقوب چشم من

بوی مرا ز پیرهن آن پسر بس است

دنبال محمل این همه زاری مکن دلا

یک ناله‌ات نشد چو جرس کارگر بس است

با من که مشت خون مرا هیچ قدر نیست

لطفش ببین که بسته به قتلم کمر بس است

با بنده‌ای که شد ز دل و جان غلام تو

تا کی تغافل ای ز خدا بی‌خبر بس است

در طفلیم پدر چو به مکتب نشاند و گفت

حرفی بخوان ز ابجد عشق ای پسر بس است

واقف برای سوختن خانمان خلق

از دورخ محبت ما یک شرر بس است

 
 
نسکبان اندروید