گیرم بر تو قدر محبت نمانده است
کم کن جفا به بنده که طاقت نمانده است
آبی نزد بر آتش دل دیده ای دریغ
در مردم زمانه مروت نمانده است
از گریه چون خموش شوم ناله سرکنم
شغلی گزیدهام که فراغت نمانده است
تا گوهر وصال تو از دست دادهام
در آستین جز اشک ندامت نمانده است
بوی تو را گذار فتاد است تا به باغ
رنگی به روی گل ز خجالت نمانده است
بر فرق ما دگر مفکن سایه ای هما
ما را دماغ کسب سعادت نمانده است
دل آمد از سیاحت و آورد این خبر
کاسودگی به هیچ ولایت نمانده است
دل نیست کز خدنگ جفایت فگار نیست
شکر خدا که هیچ شکایت نمانده است
واقف به جز خیال دهان شکرلبان
در روزگار هیچ حلاوت نمانده است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.