گنجور

 
واقف لاهوری

تیغ ستم‌ات گلوشناس است

سنگ غم تو سبوشناس است

بر لاله و گل نمی‌نشیند

گرد ره یار روشناس است

در زلف تو بند شد دل چاک

این شانه ببین چه موشناس است

ننشیند و جز به دیدهٔ ما

سرو قد یار جوشناس است

بوی تو ز بوی گل شناسد

آن را که دماغ بوشناس است

آن زلف به هر سرش سری نیست

چوگان کسی که گوشناس است

واقف در شهربند هستی

سرگشته و پای کو شناس است

 
 
نسکبان اندروید