تیغ ستمات گلوشناس است
سنگ غم تو سبوشناس است
بر لاله و گل نمینشیند
گرد ره یار روشناس است
در زلف تو بند شد دل چاک
این شانه ببین چه موشناس است
ننشیند و جز به دیدهٔ ما
سرو قد یار جوشناس است
بوی تو ز بوی گل شناسد
آن را که دماغ بوشناس است
آن زلف به هر سرش سری نیست
چوگان کسی که گوشناس است
واقف در شهربند هستی
سرگشته و پای کو شناس است