به زاری سپردم چنان بیتو جان را
که در گریه آوردهام انس و جان را
به پیری نوازش کن امروز ورنه
نخواهی زمن یافت فردا نشان را
بهسر دارم از بس هوای اسیری
به شکل قفس ساختم آشیان را
سروکارم افتاد با طفل شوخی
که دیوانه کرده است پیر و جوان را
به دامن برای نثار تو کرده است
دل و چشم من حاصل بحر و کان را
ز بس دیدهام قامت او قیامت
تصور کنم این جهان آن جهان را
شدم کشته در کربلای محبت
عزیزان بخوانید مرثیهخوان را
به صوت حزین در چمن ناله کردم
فراموش شد رفتن آب روان را
ببین قسمت ما که طوفان برآرد
تنوری که در وی ببندیم نان را
سگان تو را رحم آید به حالم
شکستم به کویت ز بس استخوان را
به مرهم مرا دسترس نیست واقف
کنم پنبهٔ داغ دل، مغزِ جان را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به چشم نهان بین نهان جهان را
که چشم عیانبین نبیند نهان را
نهان در جهان چیست؟ آزاده مردم
ببینی نهان را، نبینی عیان را
جهان را به آهن نشایدش بستن
[...]
همی تا بقا ممکن است آسمان را
بقا باد سلطان سلطان نشان را
خداوند عالم که بفزود رتبت
زتختش زمین را ز تاج آسمان را
شهنشاه سنجر که بستد به خنجر
[...]
گران آمده کار و بارم جهان را
سبک اعتبار وجودم زمان را
ندیده وفا عهد من آسمان را
نموده من خسته ناتوان را
نقابی بر افکن ز پی امتحان را
که تا بینی از جان لبالب جهان را
چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگی
برقص اندر آری زمین و زمان را
بروی زمین مهروار ار بخندی
[...]
منه بر دل زار بار جهان را
سبک ساز بر شاخ گل آشیان را
نفس آتشین کن به تسخیر گردون
که آتش کند نرم، پشت کمان را
چو شد زهر عادت، مضرت نبخشد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.