گنجور

 
واقف لاهوری

به زاری سپردم چنان بی‌تو جان را

که در گریه آورده‌ام انس و جان را

به پیری نوازش کن امروز ورنه

نخواهی زمن یافت فردا نشان را

به‌سر دارم از بس هوای اسیری

به شکل قفس ساختم آشیان را

سروکارم افتاد با طفل شوخی

که دیوانه کرده است پیر و جوان را

به دامن برای نثار تو کرده است

دل و چشم من حاصل بحر و کان را

ز بس دیده‌ام قامت او قیامت

تصور کنم این جهان آن جهان را

شدم کشته در کربلای محبت

عزیزان بخوانید مرثیه‌خوان را

به صوت حزین در چمن ناله کردم

فراموش شد رفتن آب روان را

ببین قسمت ما که طوفان برآرد

تنوری که در وی ببندیم نان را

سگان تو را رحم آید به حالم

شکستم به کویت ز بس استخوان را

به مرهم مرا دسترس نیست واقف

کنم پنبهٔ داغ دل، مغزِ جان را

 
 
نسکبان اندروید