گنجور

 
واقف لاهوری

به زاری سپردم چنان بی‌تو جان را

که در گریه آورده‌ام انس و جان را

به پیری نوازش کن امروز ورنه

نخواهی زمن یافت فردا نشان را

به‌سر دارم از بس هوای اسیری

به شکل قفس ساختم آشیان را

سروکارم افتاد با طفل شوخی

که دیوانه کرده است پیر و جوان را

به دامن برای نثار تو کرده است

دل و چشم من حاصل بحر و کان را

ز بس دیده‌ام قامت او قیامت

تصور کنم این جهان آن جهان را

شدم کشته در کربلای محبت

عزیزان بخوانید مرثیه‌خوان را

به صوت حزین در چمن ناله کردم

فراموش شد رفتن آب روان را

ببین قسمت ما که طوفان برآرد

تنوری که در وی ببندیم نان را

سگان تو را رحم آید به حالم

شکستم به کویت ز بس استخوان را

به مرهم مرا دسترس نیست واقف

کنم پنبهٔ داغ دل، مغزِ جان را

 
 
نامبردگان شاهنامه
ناصرخسرو

به چشم نهان بین نهان جهان را

که چشم عیان‌بین نبیند نهان را

نهان در جهان چیست؟ آزاده مردم

ببینی نهان را، نبینی عیان را

جهان را به آهن نشایدش بستن

[...]

ادیب صابر

همی تا بقا ممکن است آسمان را

بقا باد سلطان سلطان نشان را

خداوند عالم که بفزود رتبت

زتختش زمین را ز تاج آسمان را

شهنشاه سنجر که بستد به خنجر

[...]

فضولی

گران آمده کار و بارم جهان را

سبک اعتبار وجودم زمان را

ندیده وفا عهد من آسمان را

نموده من خسته ناتوان را

رضی‌الدین آرتیمانی

نقابی بر افکن ز پی امتحان را

که تا بینی از جان لبالب جهان را

چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگی

برقص اندر آری زمین و زمان را

بروی زمین مهروار ار بخندی

[...]

صائب

منه بر دل زار بار جهان را

سبک ساز بر شاخ گل آشیان را

نفس آتشین کن به تسخیر گردون

که آتش کند نرم، پشت کمان را

چو شد زهر عادت، مضرت نبخشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه