گنجور

 
واقف لاهوری

دل دیوانهٔ ما از سر دنیا برخاست

باز مجنون پی آبادی صحرا برخاست

گل زمین جگر من نپسندید افسوس

داغم از لاله که از سینهٔ صحرا برخاست

گرد من بر رخ گل هم بنشیند از ناز

به هواداری دامان که از جا برخاست

نه همین زنده ز هم‌صحبتی یار منم

شمع بنشست چو آن انجمن‌آرا برخاست

پیش چشمم نتوانست شد از گریه سپید

بارها ابر سیه گرچه به دعوی برخاست

شور سودایی زلفست که در سر دارم

که مرا ناله چو زنجیر ز اعضا برخاست

می‌توانم ز سر گنج گهر برخیزم

نتوانم ز سر آبلهٔ پا برخاست

رشک هم پیشه جگر آب کند طاقت را

دید تا چشم مرا شور ز دریا برخاست

نه همین دل‌شده در پهلوی واقف مجنون

هرچه بنشست به عشاق تو شیدا برخاست

 
 
نسکبان اندروید