گنجور

 
واقف لاهوری

دل دیوانهٔ ما از سر دنیا برخاست

باز مجنون پی آبادی صحرا برخاست

گل زمین جگر من نپسندید افسوس

داغم از لاله که از سینهٔ صحرا برخاست

گرد من بر رخ گل هم بنشیند از ناز

به هواداری دامان که از جا برخاست

نه همین زنده ز هم‌صحبتی یار منم

شمع بنشست چو آن انجمن‌آرا برخاست

پیش چشمم نتوانست شد از گریه سپید

بارها ابر سیه گرچه به دعوی برخاست

شور سودایی زلفست که در سر دارم

که مرا ناله چو زنجیر ز اعضا برخاست

می‌توانم ز سر گنج گهر برخیزم

نتوانم ز سر آبلهٔ پا برخاست

رشک هم پیشه جگر آب کند طاقت را

دید تا چشم مرا شور ز دریا برخاست

نه همین دل‌شده در پهلوی واقف مجنون

هرچه بنشست به عشاق تو شیدا برخاست

 
 
نامبردگان شاهنامه
سعدی

علم دولت نوروز به صحرا برخاست

زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

بر عروسان چمن بست صبا هر گهری

که به غواصی ابر از دل دریا برخاست

تا رباید کله قاقم برف از سر کوه

[...]

جامی

آن چه نور است که از وادی بطحا برخاست

که همه کون و مکانش به تماشا برخاست

وان چه نخل است به یثرب که چو بالا بنمود

نعره شوق وی از عالم بالا برخاست

یکزمان بر سر راهش به تماشا که نشست

[...]

صائب

نه خط از چهره آن آینه سیما برخاست

که درین آینه، جوهر به تماشا برخاست

شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت

هر که برخاست ز جا، سلسله برپا برخاست!

کرد تسلیم به من مسند بیتابی را

[...]

جویای تبریزی

رخ نمودی و جهانی به تماشا برخاست

برقع افکندی و فریاد ز دلها برخاست

تخم اشکی که ز درد تو فشاندیم به خاک

نخل آهی شد و از سینهٔ صحرا برخاست

جز نکویی طمع از سلسلهٔ نیک مدار

[...]

نورس دماوندی

امشب از بزم چو آن آینه سیما برخاست

در دلم آه به تعظیم غم از جا برخاست

گشته‌ام خاک و ز سودای سر زلف کجش

سبزه از تربت من سلسله بر پا برخاست

تا نظر یافتم از صیقل روشن گهری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه