گنجور

 
واقف لاهوری

دوش بر حالم چو گل آن بی‌وفا خندید و رفت

خار خار من تماشا کرد و دامن چید و رفت

تند بگذشت آن‌چنان از من که باد دامنش

لخت لخت دل چو برگ گل ز هم پاشید و رفت

من نه تنهخا دادخواه از جور گردون می‌روم

صبح از بی‌مهریش خون بر جبین مالید و رفت

بعد عمری آمد و کردم سؤال بوسه‌ای

بی‌مروت سنگدل نامهربان رنجید و رفت

حرف سر کردم بیار از بوی گل آهسته‌تر

بی‌دماغی را نظر کن شمه‌ای نشنید و رفت

گفتمش مرهم بهای از تو دارم آرزو

خنده کرد و بر جراحت‌ها نمک پاشید و رفت

ای که پرسی حال مجنون از من صحرانشین

گردبادی بود اینجا مدتی گردید و رفت

خاطر جمع از شبستان جهان یک کس نبرد

هر که آمد چند شب خواب پریشان دید و رفت

راه دولت‌خانهٔ نازش نمی‌یابد کسی

هر که آمد بر در او آستان بوسید و رفت

خاکساری‌های من یک ره نشد منظور او

دید در کویش غبارم را نظر پوشید و رفت

همچون آن آبی که سازی بر سر راهش سبیل

غم ز هر جانب که آمد خون من نوشید و رفت

طفل بازیگوش من واقف پس صد انتظار

آمد و دل چون کبوتر از برم دزدید و رفت

 
 
نسکبان اندروید