دوش بر حالم چو گل آن بیوفا خندید و رفت
خار خار من تماشا کرد و دامن چید و رفت
تند بگذشت آنچنان از من که باد دامنش
لخت لخت دل چو برگ گل ز هم پاشید و رفت
من نه تنهخا دادخواه از جور گردون میروم
صبح از بیمهریش خون بر جبین مالید و رفت
بعد عمری آمد و کردم سؤال بوسهای
بیمروت سنگدل نامهربان رنجید و رفت
حرف سر کردم بیار از بوی گل آهستهتر
بیدماغی را نظر کن شمهای نشنید و رفت
گفتمش مرهم بهای از تو دارم آرزو
خنده کرد و بر جراحتها نمک پاشید و رفت
ای که پرسی حال مجنون از من صحرانشین
گردبادی بود اینجا مدتی گردید و رفت
خاطر جمع از شبستان جهان یک کس نبرد
هر که آمد چند شب خواب پریشان دید و رفت
راه دولتخانهٔ نازش نمییابد کسی
هر که آمد بر در او آستان بوسید و رفت
خاکساریهای من یک ره نشد منظور او
دید در کویش غبارم را نظر پوشید و رفت
همچون آن آبی که سازی بر سر راهش سبیل
غم ز هر جانب که آمد خون من نوشید و رفت
طفل بازیگوش من واقف پس صد انتظار
آمد و دل چون کبوتر از برم دزدید و رفت