گنجور

 
واقف لاهوری

نمی‌ترسد اگر زان فتنه قامت

چرا آهسته می‌آید قیامت

ز بزمت می‌روم با صد ندامت

تکلف برطرف صاحب سلامت

عجب دیوانه‌ای سختی کشم من

به رغبت می‌خورم سنگ ملامت

به سرو از راستی صدبار گفتم

نمی‌زیبد درین گلشن اقامت

برای خدمت بزم تو شب‌ها

کنم از شمع کسب استقامت

مریدت گشتم از پیر خرابات

توان جامی به من کردن کرامت

فرورفت از خجالت در زمین سرو

چو آمد در چمن آن سروقامت

سبک‌روحانه می‌گردم درین باغ

ندارم چون صبا فکر اقامت

قلم درکش ز فکر شعر واقف

که در پیش است دیوان قیامت

 
 
نسکبان اندروید