گنجور

 
واقف لاهوری

نمی‌ترسد اگر زان فتنه قامت

چرا آهسته می‌آید قیامت

ز بزمت می‌روم با صد ندامت

تکلف برطرف صاحب سلامت

عجب دیوانه‌ای سختی کشم من

به رغبت می‌خورم سنگ ملامت

به سرو از راستی صدبار گفتم

نمی‌زیبد درین گلشن اقامت

برای خدمت بزم تو شب‌ها

کنم از شمع کسب استقامت

مریدت گشتم از پیر خرابات

توان جامی به من کردن کرامت

فرورفت از خجالت در زمین سرو

چو آمد در چمن آن سروقامت

سبک‌روحانه می‌گردم درین باغ

ندارم چون صبا فکر اقامت

قلم درکش ز فکر شعر واقف

که در پیش است دیوان قیامت

 
 
نامبردگان شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

طناب عمرتان اندر سلامت

بهم پیوسته بادا تا قیامت

همام تبریزی

خرامان می‌رود آن سرو قامت

جهانی را از آن قامت قیامت

مؤذن گر ببیند قامتت را

فراموشش شود تکبیر و قامت

امام از شوق آن شکل و شمایل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه