گنجور

 
واقف لاهوری

در شب وصل ز اندیشهٔ هجرانم سوخت

بخت با آنکه به من ساخت بدین‌سانم سوخت

دل نشد شاد ز سعی من و زین غم داغم

فکر آبادی این خانهٔ ویرانم سوخت

آتش افتاد به جان من و تن گرم نشد

پاس ناموس تب عشق چه پنهانم سوخت

چه برون می‌کنی از انجمن ای شمع مرا

من چو پروانه مگر پیش تو نتوانم سوخت

گرم و افروخته ظالم ز کجا می‌آیی

که ز تاب تو نگه بر سر مژگانم سوخت

عقل را سوختن من چه بلا مشکل بود

گرم برجست ز جا عشق تو آسانم سوخت

همچو آن غنچه که گل ناشده پژمرده شود

در چمن تنگدلی سر به گریبانم سوخت

بود محتاج به دامن زدنی آتش من

آمد آن شوخ به یک جنبش مژگانم سوخت

گرمی شعله سزاوار نباشد با شمع

سایهٔ لطف تو خواهد سروسامانم سوخت

خشکی طالع دون با تو چه گویم واقف

تشنه‌لب بر سر آن چا زنخدانم سوخت

 
 
نامبردگان شاهنامه
سلیم تهرانی

گرمی گریه به سودای تو دامانم سوخت

همچو صبح از اثر داغ، گریبانم سوخت

هیچ جایی اثری نیست ز خاکستر من

آتش عشق تو از بس که پریشانم سوخت

کیست این شعله ی بی باک ندانم، کآمد

[...]

حزین لاهیجی

آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوخت

جستم از جای چنان گرم، که دامانم سوخت

غنچهای غارت ایام به گلشن نگذاشت

غم تنهایی مرغان گلستانم سوخت

مدتی شد که ز دشت آبله پایی نگذشت

[...]

غالب دهلوی

آن که بی پرده به صد داغ نمایانم سوخت

دیده پوشید و گمان کرد که پنهانم سوخت

نه بدر جسته شرار و نه بجا مانده رماد

سوختم لیک ندانم به چه عنوانم سوخت

سینه از اشک جدا، دیده جدا می سوزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه