گنجور

 
واقف لاهوری

در شب وصل ز اندیشهٔ هجرانم سوخت

بخت با آنکه به من ساخت بدین‌سانم سوخت

دل نشد شاد ز سعی من و زین غم داغم

فکر آبادی این خانهٔ ویرانم سوخت

آتش افتاد به جان من و تن گرم نشد

پاس ناموس تب عشق چه پنهانم سوخت

چه برون می‌کنی از انجمن ای شمع مرا

من چو پروانه مگر پیش تو نتوانم سوخت

گرم و افروخته ظالم ز کجا می‌آیی

که ز تاب تو نگه بر سر مژگانم سوخت

عقل را سوختن من چه بلا مشکل بود

گرم برجست ز جا عشق تو آسانم سوخت

همچو آن غنچه که گل ناشده پژمرده شود

در چمن تنگدلی سر به گریبانم سوخت

بود محتاج به دامن زدنی آتش من

آمد آن شوخ به یک جنبش مژگانم سوخت

گرمی شعله سزاوار نباشد با شمع

سایهٔ لطف تو خواهد سروسامانم سوخت

خشکی طالع دون با تو چه گویم واقف

تشنه‌لب بر سر آن چا زنخدانم سوخت

 
 
نسکبان اندروید