گنجور

 
واقف لاهوری

به طفلی در دبستان محبت

گرفتم یاد قرآن محبت

طپیدم سوختم بر باد رفتم

چه‌ها کردم به فرمان محبت

گلستان بوستان می‌خواند بلبل

که من بودم غزل‌خوان محبت

توان پی برد از انجام فرهاد

که سر بازی است پایان محبت

به زور همت مردانه گردید

زلیخان مرد میدان محبت

مسلمانان چو ایمان یاد کردند

ز من احکام و ارکان محبت

محبت را تلف کردی به اغیار

چه خواهی داد تاوان محبت

به حمدلل که کردم جان و دل را

نثار مهر و قربان محبت

نهان از من دلش را مهربان کرد

همین لطف نمایان محبت

ستانم داد تا زین جامه زیبان

درآویزم به دامان محبت

دلم یک قطره‌ای خونست لیکن

فرو برده است طوفان محبت

زبان‌دان محبت هیچ‌کس نیست

بنه بر طاق دیوان محبت

زلیخایی و یعقوبی نمانده است

مپرس از مصر و کنعان محبت

چه درد و داغ تحویل دل ما

دل ما میر سامان محبت

محبت درد جانکاه است واقف

چه خواهی کرد درمان محبت

 
 
نسکبان اندروید