گنجور

 
واقف لاهوری

بعد ازینم مده آزار گذشت آنچه گذشت

بار دیگر مکن این کار گذشت آنچه گذشت

دوش رفتی به عیادت سر بالین رقیب

زین الم بر من بیمار گذشت آنچه گذشت

تیری از سینه گذر کرد و نشد کار تمام

خنجر ناز برون آر گذشت آنچه گذشت

ماجرای شب هجران چه دهم شرح مپرس

بر دل از دیدهٔ خونبار گذشت آنچه گذشت

دی گذشتی نمک افشان به تبسم با غیر

جان من بر دل افگار گذشت آنچه گذشت

چند گویی که بگو آنچه گذشت از سر تو

از سرم بگذر و بگذار گذشت آنچه گذشت

فصل گل آمد و از توبه گذشتم ساقی

شیشه از طاق فرود آر گذشت آنچه گذشت

سحری بوی گل انداخت گذر بر قفسم

بر من از حسرت گلزار گذشت آنچه گذشت

مگذران تیر جفا از دل واقف زین بیش

بس کن ای شوخ کماندار گذشت آنچه گذشت

 
 
نسکبان اندروید