گنجور

 
واقف لاهوری

مژه‌ای ریخته خونم که به خنجر خویش است

نگهی کرده شهیدم که به کافر خویش است

در سر کوی تو آشوب قیامت باشد

آن زمینی استکه با عرصهٔ محشر خویش است

کام جانم ز عتاب تو حلاوت اندوخت

شکر این زهر چه گویم که به شکر خویش است

قمریان گرد سر سرو چرا می‌گردند

راست گویید مگر با قد دلبر خویش است

دل تو خویشی نزدیک به خارار دارد

دل‌سپردن به تو بی‌رحم ستم بر خویش است

عشق سر داد تهی پای من مجنون را

اندر آن دشت که هر خار به نشتر خویش است

می‌کند در حرم کعبه کویت مستی

این دل بی‌ادب ما به کبوتر خویش است

من درین بادیه با تشنه‌لبی خوش دارم

ورنه هر آبلهٔ پای به کوثر خویش است

چند گویی که بسوزد دلت از آتش غم

غم ندارم که دل من به سمندر خویش است

فرد شو چون سفر عشق گزیدی ای دل

... ر خویش است

خوشم از تیرگی بخت به یاد آن زلف

دارم از زلف سیاهی که به عنبر خویش است

منصب آیینه‌داری تو تا یافت رقیب

دارد آن پایه که گویی به سکندر خویش است

نیست در دست من سوخته را زین گلشن

جز گل داغ که آن نیز به اخگر خویش است

دید تا داغ مرا آمده خونش در جوش

لاله گویا به من سوخته اختر خویش است

در جهان یار وفادار ندیدم واقف

حرف بیگانه چگویم که سخن در خویش است

 
 
نسکبان اندروید