گنجور

 
واقف لاهوری

کند کار سنان در دل اگر خار است از دستت

که اندک دل‌خراشی نیز بسیار است از دستت

اگر در کلبهٔ من پا گذاری جای آن دارد

که رویم سوی در پشتم به دیوار است از دستت

نگاهت تشنهٔ خون چشم مست ابرو اشارت کن

مرا جانبرشدن بسیار دشوار است از دستت

ز دستت شکوه‌ای گر کردم ای بی‌درد معذورم

که دل ریش و جگر خون سینه افگار است از دستت

ید بیضا تو را در آستین اما نمی‌دانم

چرا روزم سیه همچون شب تار است از دستت

حنایی کردی از خون رقیبان پنجه بر رغمم

مرا با گریهٔ خونین سروکار است از دستت

همان بهتر که اکنون دست بردارد طبیب از من

که هر رگ در تن من نبض بیمار است از دستت

عزیز وقت خود بود است این دل لیک از چندی

خراب کوچه و رسوای بازار است از دستت

توام دست نوازش می‌کشی بر سر نمی‌دانی

که این مسکین ز جان خویش بیزار است از دستت

تو واقف از هوس دل را به زلف دلبران بستی

به زنجیر بلا اکنون گرفتار است از دستت

 
 
نسکبان اندروید