گنجور

 
واقف لاهوری

رحمش به دل فگار من نیست

افسوس که یار یار من نیست

در عشق نصیحتم مگویید

این کار دل است کار من نیست

دیدم شب زلف دلبران را

تاریک چو روزگار من نیست

اشکم پر شوخ شد چه سازم

این طفل در اختیار من نیست

مردم از درد عشق و جز داغ

شمعی به سر مزار من نیست

زوری که به آن کشم کمانش

در بازوی اقتدار من نیست

یارم گل گل شکفته گویا

آگاه ز خار خار من نیست

آن شب که نمی‌کنند روشن

غیر از شب انتظار من نیست

دل برد چو دید داغ دارد

برتافت که این به کار من نیست

هرچند که گل به باغ زیباست

زیبا چون رخ نگار من نیست

رعنایت به جای خویشتن سرو

رعنا چون قد یار من نیست

آن‌کس که دل من از میان برد

یاریست که در کنار من نیست

در کوی بلاست خانهٔ من

راحتکده در جوار من نیست

یک لاله به کوه و دشت واقف

همچو دل داغدار من نیست

 
 
نسکبان اندروید