گنجور

 
واقف لاهوری

همچو دل در غم عشقت به من انبازی هست

سر کنم نغمهٔ دردی که هم‌آوازی هست

هرزه پردازی دل سخت ملولم دارد

اندرین شهر بپرسند قفس‌سازی هست

به گرفتاری من نیستی ای مرغ چمن

شُکرها کن که تو را رخصت پروازی هست

آتش از خشم مزن سینهٔ صدچاک مرا

که درین کهنه‌قفس مرغ خوش‌آوازی هست

امشب از ناله دلم هست چو بلبل محفوظ

در پس پرده مگر گوش برآوازی هست

دید تا اشک مرا جست خیال تو ز چشم

نَتَوان بود در آن خانه که غمازی هست

ای که پرسی که تو را کرده ز جادو بیمار

غیر از آن چشم مگر هیچ فسون‌سازی هست

چه مناسب که شوم خود طرف مرغ سحر

تا چو دل در بغلم زمزمه‌پردازی هست

گو مکن سعی به ویرانی من همسایه

زانکه در خانهٔ من خانه‌براندازی هست

چون مرا ره به درون نیست چه دل شاد کنم

من گرفتم که درِ دوست درِ بازی هست

این غزل گفته شد از فیض نظیری واقف

غیر من در پسِ این پرده سخن‌سازی هست

 
 
نسکبان اندروید