گنجور

 
واقف لاهوری

ز من اگرچه تو را ننگ و عار بسیار است

بیا بیا که مرا با تو کار بسیار است

شکسته خاطر و آشفته و پریشانم

مرا معامله با زلف یار بسیار است

قبول بزم تو چون شمع تا که را بخشند

به دهر دیدهٔ شب‌زنده‌دار بسیار است

ز کاوکاو رقیبان ز کوی او رفتم

که گل کم است درین باغ [و] خار بسیار است

کنم ز کوچهٔ خواری به سر کفِ خاکی

همین‌قَدَر ز پی اعتبار بسیار است

به کاوش مژه‌ای دل خراب می‌گردد

برای آبله یک زخمِ خار بسیار است

مباز نرد محبّت دگر به زلف ای دل

که کج‌قمار درین روزگار بسیار است

ز فکر زلف و خطش رفت واقف آرامم

که در خزانهٔ من مور و مار بسیار است

 
 
نسکبان اندروید