ز من اگرچه تو را ننگ و عار بسیار است
بیا بیا که مرا با تو کار بسیار است
شکسته خاطر و آشفته و پریشانم
مرا معامله با زلف یار بسیار است
قبول بزم تو چون شمع تا که را بخشند
به دهر دیدهٔ شبزندهدار بسیار است
ز کاوکاو رقیبان ز کوی او رفتم
که گل کم است درین باغ [و] خار بسیار است
کنم ز کوچهٔ خواری به سر کفِ خاکی
همینقَدَر ز پی اعتبار بسیار است
به کاوش مژهای دل خراب میگردد
برای آبله یک زخمِ خار بسیار است
مباز نرد محبّت دگر به زلف ای دل
که کجقمار درین روزگار بسیار است
ز فکر زلف و خطش رفت واقف آرامم
که در خزانهٔ من مور و مار بسیار است