گنجور

 
واقف لاهوری

دل در قفای او ز برم رفته‌رفته رفت

خون جگر ز چشم ترم رفته‌رفته رفت

خاری که رفت از سر راهش به پای من

قسمت ببین که تا جگرم رفته‌رفته رفت

آن طفل سیم‌تن که نشاندم به‌ دیده‌اش

مانند اشک از نظرم رفته‌رفته رفت

از بس‌که بوی زلف توام ساخت بی‌خبر

از شام تا به چین خبرم رفته‌رفته رفت

از دست دل که در وطن او را قرار نیست

عمر عزیز در سفرم رفته‌رفته رفت

سررشتهٔ حیات ز کف پیش او چو شمع

در گریه‌های بی‌اثرم رفته‌رفته رفت

واقف کشیده کار به دیوانگی مرا

هوش از برای او ز سرم رفته‌رفته رفت

 
 
نسکبان اندروید