حرف و صوت است دهان تو دگر چیزی نیست
زان میان نیز گرفتیم خبر چیزی نیست
ای فلک سنگ مزن بر دل نازک ما را
که درین شیشه به جز خون جگر چیزی نیست
عیش شیرین به چنین تنگدلی عاشق را
از چه چیز است دهان تو اگر چیزی نیست
کارم از دست شد ای وای به دستم اکنون
غیرخاکی که توان کرد به سر چیزی نیست
پارسایی مفروشید برِ دردکشان
هر کجا عیب خریدند هنر چیزی نیست
آن دلِ سوخته جان را به گره همچو سپند
غیر یک نالهٔ محروم اثر چیزی نیست
بارها دست هوس در کمر یار زدم
هیچ در دست نیفتاد مگر چیزی نیست
ورزش صبر کن ای دل که اگر یار این است
گریهٔ نیمشب و آه سحر چیزی نیست
ای که پرسی که کجا شد دل سودازدهات
از خم زلف سیاه تو به در چیزی نیست
ناز بر روشنیِ اختر طالع چه کنی
تا زدی چشم به هم همچو شرر چیزی نیست
آزمودم همه غمهای جهان را واقف
از غم دوریِ احباب بتر چیزی نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.