واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶

حرف و صوت است دهان تو دگر چیزی نیست

زان میان نیز گرفتیم خبر چیزی نیست

ای فلک سنگ مزن بر دل نازک ما را

که درین شیشه به جز خون جگر چیزی نیست

عیش شیرین به چنین تنگ‌دلی عاشق را

از چه چیز است دهان تو اگر چیزی نیست

کارم از دست شد ای وای به دستم اکنون

غیرخاکی که توان کرد به سر چیزی نیست

پارسایی مفروشید برِ دردکشان

هر کجا عیب خریدند هنر چیزی نیست

آن دلِ سوخته جان را به گره همچو سپند

غیر یک نالهٔ محروم اثر چیزی نیست

بارها دست هوس در کمر یار زدم

هیچ در دست نیفتاد مگر چیزی نیست

ورزش صبر کن ای دل که اگر یار این است

گریهٔ نیم‌شب و آه سحر چیزی نیست

ای که پرسی که کجا شد دل سودازده‌ات

از خم زلف سیاه تو به در چیزی نیست

ناز بر روشنیِ اختر طالع چه کنی

تا زدی چشم به هم همچو شرر چیزی نیست

آزمودم همه غم‌های جهان را واقف

از غم دوریِ احباب بتر چیزی نیست