چو دل با زلف جانان شد مصاحب
به یک عالم پریشان شد مصاحب
چه ضبط نفس میباید دلی را
که با آیینهرویان شد مصاحب
ز دستش بس که در پا کارم افتاد
گریبانم به دامان شد مصاحب
خیالش تاب تنهایی ندارد
چو دل خون گشت با جان شد مصاحب
ز جیبم شعلهها سر برزد از اشک
چو گل با آن گریبان شد مصاحب
نیارد لنگر تمکین چرا دل
که این کشتی به طوفان شد مصاحب
دل از جایی نوای درد بشنید
به مرغان خوش الحان شد مصاحب
..................................................
به صد زخم نمایان شد مصاحب