گنجور

 
واقف لاهوری

ز سیلاب سرشک از چهره شستم گرد هامون را

ز فیض عشق آخر شاد کردم روح مجنون را

مرا بی‌اختیار آن ابرویِ پیوسته یاد آمد

به هر جا سر به هم آورده می‌بینم دو موزون را

تمامی فتنه‌ها از گردش چشم تو می‌آید

عبث بدنام می‌سازند مردم دور گردون را

گلستان شکفتن ساختی از مژدهٔ قتلم

چو گل در خنده آوردی به تن هر قطرهٔ خون را

اگر آن طفل طرار¬ از نظر غایب شود واقف

روان کن در پی‌اش چون رند عیّار اشک گلگون را

 
 
نسکبان اندروید