گنجور

 
واقف لاهوری

ز سیلاب سرشک از چهره شستم گرد هامون را

ز فیض عشق آخر شاد کردم روح مجنون را

مرا بی‌اختیار آن ابرویِ پیوسته یاد آمد

به هر جا سر به هم آورده می‌بینم دو موزون را

تمامی فتنه‌ها از گردش چشم تو می‌آید

عبث بدنام می‌سازند مردم دور گردون را

گلستان شکفتن ساختی از مژدهٔ قتلم

چو گل در خنده آوردی به تن هر قطرهٔ خون را

اگر آن طفل طرار¬ از نظر غایب شود واقف

روان کن در پی‌اش چون رند عیّار اشک گلگون را

 
 
نامبردگان شاهنامه
قطران تبریزی

کنون دانم که با مردم بدل میلست گردون را

که بر تخت شهی بنشاند شاهنشاه فضلون را

یکی سر بود میران را یکی تاجست شاهان را

یکی مه بود ماهان را یکی مهر است گردون را

یکی از هفت گردونست عالی همتش برتر

[...]

امیرخسرو دهلوی

چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را

گه از گاهی به من بنمای باری صنع بیچون را

تو می کن هر چه خواهی، من نیارم دم زدن زیرا

که گر چه خون کند سلطان، نیارند از پی خون را

نخواهم داد دربان ترا بهر درون زحمت

[...]

صائب

به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون را

که ناز خیمه لیلی است در سر، داغ مجنون را

به مژگان تر من قطره خون را تماشا کن

ندیدی گر به دوش کوهکن تمثال گلگون را

نظربندست عاشق رو به هر جانب که می آرد

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
واعظ قزوینی

گرفتم در نظر، هر جا شدم، آن قد موزون را

خیابان کردم از یک سرو، بر خود کوه و هامون را

مربی گر نباشد آفتاب طلعت لیلی

که میسازد نگین حلقه اطفال مجنون را

تلاش خودشناسی، شیوه آزادگان باشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه