گنجور

 
واقف لاهوری

کردند قبایل همه مجنون لقب ما

این حرف رسانید به لیلی‌نسب ما

دیدیم کتب‌خانهٔ هفتاد و دو ملّت

غیر از سخن عشق نشد منتخب ما

چون کوه‌کنش محنتِ سخت‌ آمده در پیش

این بود سزای دل راحت‌طلب ما

با بخت سیه منّت گردون نپسندیم

آن روز مبادا که شود روز شب ما

آن تنگدلانیم که چون غنچهٔ تصویر

نوبر نکند خنده درین باغ لب ما

گستاخ ازین است کزان پنجهٔ مژگان

سرچنگ نخورده است دل بی‌ادب ما

واقف ز درت رفت، نگفتی که کجا رفت

دیوانهٔ بی‌پا و سر و بوالعجب ما

 
 
نامبردگان شاهنامه
بیدل دهلوی

ما رشتهٔ سازیم، مپرس از ادب ما

صد نغمه سرودیم و نشد باز لب ما

چون مردمک‌، آیینهٔ جمعیت نوریم

در دایرهٔ صبح نشسته‌ست شب ما

بی‌تابی دل آتش سودای که دارد؟

[...]

حزین لاهیجی

هرگز نرسد رشحهٔ کامی به لب ما

گردون کر و لال است زبان طلب ما

ما همره بختیم و تو همسایه خورشید

ساکن نتوان کرد به کافور، تب ما

با عشق چه سازد خنکیهای تو زاهد؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه