گنجور

 
واقف لاهوری

کردند قبایل همه مجنون لقب ما

این حرف رسانید به لیلی‌نسب ما

دیدیم کتب‌خانهٔ هفتاد و دو ملّت

غیر از سخن عشق نشد منتخب ما

چون کوه‌کنش محنتِ سخت‌ آمده در پیش

این بود سزای دل راحت‌طلب ما

با بخت سیه منّت گردون نپسندیم

آن روز مبادا که شود روز شب ما

آن تنگدلانیم که چون غنچهٔ تصویر

نوبر نکند خنده درین باغ لب ما

گستاخ ازین است کزان پنجهٔ مژگان

سرچنگ نخورده است دل بی‌ادب ما

واقف ز درت رفت، نگفتی که کجا رفت

دیوانهٔ بی‌پا و سر و بوالعجب ما

 
 
نسکبان اندروید