چنین که بهر لب یار میکنم جان را
برای لعل نکنده است هیچکس کان را
گریزگاه دل ماست در پریشانی
خدا دراز کند عمر زلف جانان را
مباد سر کشد از حکم ناز تو روزی
مساز این همه خود سرسپاه مژگان را
کجا روم که نمایم ز گریه دل خالی
اگر ز دست دهم دامن بیابان را
ز دستبرد هوای تو زین چمن چون گل
نبرده است سلامت کسی گریبان را
چگونه برکشم از سینه تیر او واقف
نمیتوان به در از خانه کرد مهمان را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.