گنجور

 
واقف لاهوری

چنین که بهر لب یار می‌کنم جان را

برای لعل نکنده است هیچ‌کس کان را

گریزگاه دل ماست در پریشانی

خدا دراز کند عمر زلف جانان را

مباد سر کشد از حکم ناز تو روزی

مساز این همه خود سرسپاه مژگان را

کجا روم که نمایم ز گریه دل خالی

اگر ز دست دهم دامن بیابان را

ز دستبرد هوای تو زین چمن چون گل

نبرده است سلامت کسی گریبان را

چگونه برکشم از سینه تیر او واقف

نمی‌توان به در از خانه کرد مهمان را

 
 
نسکبان اندروید