گنجور

 
واقف لاهوری

چشم ترسیده است ازین مردم من دیوانه را

خانهٔ دیوان نهادم نام دیوانخانه را

از فراق هم‌نوایان بلبل من در قفس

از نظر انداخت همچون اشک آب و دانه را

بر سر وجد است دل تا تیغ او را دیده است

شور افزون می‌شود از ماه نو دیوانه را

خویش را زد بی‌محابا بر دم شمشیر تیغ

می‌توان کردن تماشا جوهر پروانه را

دست از اصلاح احوال پریشانم بکش

ربط با موی سر مجنون نباشد شانه را

در جهان روزی که غم بنیاد ویرانی گذاشت

نذر سیل گریه کردم من نخستین خانه را

دامن فانوس را خواهم گرفتن روز حشر

کز وصال شمع مانع می‌شود پروانه را

بس که چشم کافر او رهزن دین من است

قصد مسجد گر کنم گیرم ره میخانه را

سادگی بین کز گمان رحم واقف بارها

خوردم از چشمش فریب گریهٔ مستانه را

 
 
نسکبان اندروید