گنجور

 
واقف لاهوری

چشم ترسیده است ازین مردم من دیوانه را

خانهٔ دیوان نهادم نام دیوانخانه را

از فراق هم‌نوایان بلبل من در قفس

از نظر انداخت همچون اشک آب و دانه را

بر سر وجد است دل تا تیغ او را دیده است

شور افزون می‌شود از ماه نو دیوانه را

خویش را زد بی‌محابا بر دم شمشیر تیغ

می‌توان کردن تماشا جوهر پروانه را

دست از اصلاح احوال پریشانم بکش

ربط با موی سر مجنون نباشد شانه را

در جهان روزی که غم بنیاد ویرانی گذاشت

نذر سیل گریه کردم من نخستین خانه را

دامن فانوس را خواهم گرفتن روز حشر

کز وصال شمع مانع می‌شود پروانه را

بس که چشم کافر او رهزن دین من است

قصد مسجد گر کنم گیرم ره میخانه را

سادگی بین کز گمان رحم واقف بارها

خوردم از چشمش فریب گریهٔ مستانه را

 
 
نامبردگان شاهنامه
وطواط

ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه را

چرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را

صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آن

سیرت شاهانه باید صورت شاهانه را

نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده را

[...]

امیرخسرو دهلوی

باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را

از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را

گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر

ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را

هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال

[...]

سلمان ساوجی

محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را

غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را

بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را

این قدر تمییز هست، آخر من دیوانه را

گو چو بنیادم می و معشوق ویران کرده‌اند

[...]

ناصر بخارایی

می‌کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را

هست سوزی کو به شمعی می‌کشد پروانه را

سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم

چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را

میل خالت دارم و اندیشه‌ام از زلف توست

[...]

جامی

رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را

دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را

تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب

بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را

خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه