گنجور

 
واقف لاهوری

تا کی غم فراق به زندان کند مرا

شادی وصل کو که گلستان کند مرا

ساقی بیار باده که مستان کند مرا

وز توبهٔ نکرده پشیمان کند مرا

ساقی چو دور توست بگردان پیاله‌ای

کآسوده دل ز گردش دوران کند مرا

بیمار کرد درد دل من طبیب را

عیسی‌دمی کجاست که درمان کند مرا

اغیار را به لطف نمایان نواخت یار

ممنون مگر به عشوهٔ پنهان کند مرا

یا رب مرا به ساده‌عذاری دچار کن

کز جلوه‌ای چو آینه حیران کند مرا

از داغ دل که گرسِنه‌چشم آفریده‌اند

ترسم که منفعل ز نمکدان کند مرا

یا رب توام ز لطف چو آباد کرده‌ای

مگذار سیل حادثه ویران کند مرا

بر من گذر نمی‌کنی از ناز کاشکی

گردون به خاک راه تو یکسان کند مرا

گویا مرا به دودهٔ گیسوست نسبتی

هر جا که ماتمی است پریشان کند مرا

واقف فریب‌خوردهٔ جمعیتم کجاست

آشفته کاکلی که پریشان کند مرا

 
 
نسکبان اندروید