گنجور

 
واقف لاهوری

ز شوخی جلوه‌ای بر من برای دلبری کردی

چو دل بردی رخ از چشمم نهان همچون پری کردی

بنای کعبهٔ دل را فکندی عاقبت از پا

تو با وصف مسلمانی چرا این کافر کردی

بلای آسمانی دست و پا گم می‌کند آنجا

تو هر جا فتنه سر از نرگس نیلوفری کردی

قرار و صبر و طاقت از دلم بردی عفاک الله

عجب شاهی که در اقلیم خود غارتگری کردی

کنون بر رغم دشمن دوستان را پرورش فرما

به‌رغم دوستان بسیار دشمن‌پروری کردی

چو شور عشق نبود شاهد افسردگی باشد

گرفتم اینکه در بر جامهٔ خاکستری کردی

ندیدی دیده گریانم نکردی گوش افتانم

ستم ای چرخ بر جانم ز کوری و کری کردی

نمی‌گردد کسی گرد سخن واقف ز بی‌قدری

خطا کردی متاع کاسدی گردآوری کردی

 
 
نامبردگان شاهنامه
قطران تبریزی

بدین امید میران را سراسر مدح گو کردی

بدین امید شاهان را یکایک مداح خوان کردی

اهلی شیرازی

نشستم زیر تیغ مردکی دلال در حمام

عجب زخمی زد و گفتم عفاک الله نکو کردی

پس از آن زخم آبی ریخت سوزان بر سرم گفتم

به زخمی آنچنان راضی نگشتی داغ هم کردی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه